سلام.میدونم احساس تنهای و غریبی عجیبی داری .منم همین طوری بودم روزهام به بطالت گذشت تا اینکه ی روز توی خواب ستارمو دیدم تا اومدم چیزی بگم رفت وبا یک چشمک پرمعنا تنهام گذاشت.معنی اون چشمک از زبان شکسپیر اینه:ان زمان که احساس تنهایی شدیدی میکنی قلب به امید تو می تپد .دلم میخواد زودتر ستارم بیاد پیشم .
+ نوشته شده در
88/01/25ساعت 11:1  توسط سعید نصیری
|
+ نوشته شده در
87/12/30ساعت 21:18  توسط سعید نصیری
|
دهقان فداکارپیر شده،چوپان دروغگو عزیز شده،شنگول ومنگول گرگ شدند،کوکب خانم حوصله مهمون نداره،کبری تصمیم گرفته دماغش رو عمل کنه،حسنک گوسفنداشو ول کرده و توی یه شرکت ابدارچی شده،آرش کمانگیر معتاد شده،شیرین فرهاد رو پیچونده وبا دوست پسرش رفتن اسکی،رستم رخش رو فروخته وبا موتورکیف قاپی می کنه...
راستی چه بر سر ما ایرانیان اومده؟
کاش ایرانمان- ایران کوروش-بود
نو یسنده:ناشناس در دنیای نامردی
+ نوشته شده در
87/12/07ساعت 22:48  توسط سعید نصیری
|
زندگی ما از اونجایی شروع میشه که ۹ماه قبل از قدم گذاشتن به این دنیا با رو از روی کلاچ نیستی بر میداریم و با سرعت نور شروع به گاز دادن به ماشین زمان میشم وباتمام وجود آماده ی رسیدن به جایی هستیم که حتی خودمون هم ازش اطلاعی نداریم توی این راه سوختمون رو از کسی تامین میکنیم که بی صبرانه منتظر رسیدن قدوم ماست وبرای سالم رسیدن ما خودشو و همراهش تمام تلاششون رو میکنن که نکنه یه دفعه ماشین ما چب کنه و خدای نکرده ما ناقص یا ناتوان بشیم ُخلاصه ماشینه بس از ۹ماه(حالا ممکنه چند روز این و اون ور بشه )به مقصد میرسه .همه برای سرنشین این ماشین زمان چند روزی رو جشن میگیرن و بالاخره زندگی این نورسیده شروع میشه ُروزها سبری میشن و هرروز اگر منوال طبیعی رو طی کنیم رشد میکنیم بدر ومادر هم از این رشد لذت میبرند و ما رو بیشتر از روز قبل تشویق میکنن و تنها ارزوشون داشتن جوانی رعنا و قابل اعتماده .درعوض ما هم یا ارزش این علاقه رو میدونیم وبهشون اعترام می گذاریم یا از این حس علاقه سوء استفاده میکنیم و احتیاجات نا معقول وتا حدی بچه گانه رو از طریق قهر و ...بدست میا وریم.این کارو رو ادامه میدیم ومیرسیم به سن بلوغِ و احساس میکنیم بزرگ شدیم ومنم منم هامون تازه شروع میشه غافل از اینکه هنوز دهنمون بوی شیر میده.یه عده ای از ما میره دنبال درس ویه عده دنبال کار ولی از هر دو گروه چه مرد وچه زن بادیدن فردی سرنشتمون عوض میشه.یه بخشی زیادی از ما بدون درد سر به عشقشون میرسن یه عده ای هم بادرد سر های زیادی به هم میرسن و حتی بعضی ها به هم نمیرسن . زندگی ماهم مثل بدر و مادرمون شروع میشه و منتظر رسیدن قدوم نورسیده و رشد وتکابوی اون هستیم.خلاصه مختو نخورم توی دفترچه زندگیمون هی مینویسیمو هی خط میزنیم.غافل از اینکه دارم به اخر جلسه امتحان میرسیم وکم کم صدای مراقب امتحان(عزراییل)داره به گوش میرسه که وقت تمامه ودفترچتو بگیر بالا.امیدوارم که دفتر چه من وتو دوست همیشگی خط خوردگی نداشته باشه....
+ نوشته شده در
87/11/23ساعت 12:36  توسط سعید نصیری
|
به نام انکه نامش التیام بخش زخم دلهاست ونگاهش توتیای چشم است. امیدوارم بنده ای باشم که بتوانم به خلق خدا شادی برسانم و تمام وجودم در راه عبودیت خدا باشد خدایا از اینکه بنده توام به خود می بالم امیدوارم که ارزش بندگی ات را داشته باشم.از تو میخواهم مرا آنی به خود وانگذاری وخود راهنمایم باشی در این سفر پر پیچ وخم زندگی.
امیدوارم
+ نوشته شده در
87/11/23ساعت 9:55  توسط سعید نصیری